اندیشه ی قابل ستایش
امروز دردانشگاه یکی ازمددجویان را بصورت تصادفی که کارمند
دانشگاه نیزهست را ملاقات کردم.
من به عابربانک مراجعه کردم درست درهمین زمان این خانم را
ملاقات نمودم .
بعدازاینکه کارم تموم شد،باهم به گفتگو پرداختیم .
ضمن صحبتهایش گفت که قبلا ازاینکه ازناحیه پا معلولیت داشته
بشدت ناراحت و نگران بوده است تا حدی اگر توی خیابان یا محل
کارشخصی به اونگاه میکردباعث میشد که نه تنها خود را بلکه مادر
مهربانش را با اوقات تلخی وناشکری اذیت نماید.
تا اینکه باکلاسهای یوگا آشنامیشود وکلاسها را تامرتبه استادی به
خوبی سپری مینماید.
بهش گفتم نتیجه کلی که ازاین کلاسها گرفتی ، را میتونی توی یک
جمله برایم بیان کنی ؟
گفت :آرامش باطنی ، واینکه فهمیدم روح من بسیارپراهمیت تر از
جسم من هست ومن بایستی روح خودرا تقویت کنم .
با لبخندی شیرین بلافاصله ادامه داد .
چند روز پیش ، یک نفر عمیقا بمن نگاه کرد و گفت :
خدایا شکرت .
من هم بلافاصله خدار اشکرکردم ، زیرا که من باعث شدم کــــــــه
فردی شکر خداوند را بزبان جاری نماید .



دانشجوی دکتری دانشگاه تربیت مدرس