اسمش علی ـــه ، ۲ سالشه

طفلی
چشم چپش نابینا شده…به خاطر تومور چشمی بدخیم دکترا گفتن باید آب زیر

چشمشو بکشیم و الّا میزنه به مغزش و زبونم لال میکشتش امّا اگه آب زیر 

چشمشُ بکشن فاتحه ی صورتش خونده میشه …

خواهرا،برادرا عاجزانه ازتون خواهش میکنم واسه شفای این طفل معصوم دعا کنیدبه 

قرآن راه دوری نمیره
 ممنون میشم اگه “هـــمــــتـــــون”بازنشر كنيد تاافراد بیشتری دعا کنن 

واسش...

♂ & ♀

♂ & ♀ نماد زن و مرد :

این دو تا نماد تو ژنتیک از خیلی وقت پیش ها برام سوال بود که چرا واسه مرد از♂ و واسه زن از ♀ استفاده می کنند. دوران دبیرستان بودم اگه یادتون بیاد مربع پانت می کشیدیم و مسئله حل می کردیم، از اون دوران آشنا شدیم با اینا ولی واقعا این نماد ها از کجا اومدن؟
واسه شما هم جای سوال بودن؟

خیلی تحقیق کردم و آخر سر به نکته ی جالبی برخوردم. قدمت این دو تا نماد ساده بر می گرده به سال ها پیش که هنوز انسان سواد خوندن و نوشتن نداشت و تو غار ها رو دیوارها نقاشی می کشید و برای بیان منظورش از زن از نماد ♀ که همون نقاشی آیینه بود و وسیله ای بود که زیبایی زن رو نشون می داد و تبدیل شده بود به نماد زن و نماد♂ نشان تیر و کمان و نماد قدرت مرد بود. و حالا تو علم ژنتیک تبدیل شده به نماد های ژنتیکی مرد و زن. :)

حتما بخونید . واقعی و بسیار زیبا و عبرت انگیز است!

*ماجرای شام خوردن یک دانشجو در مراسم ماه محرم سفارت ج.ا.ایران در پاریس .

امروز برف می بارید سرما بیداد می کند . و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم . نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم . استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است . برف شروع میشود، آنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی ..... وقتی صبح سر را از لحاف بیرون اورده و اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و اسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه ...پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند ..... خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد ..که اول سبک بودند و هرچه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر .... یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از ان بخار بلند میشدو حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت ؟؟ دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند . این ماه اوضاع جیبم افتضاح است .البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر ، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود اورد ، ان هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا اخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش اماده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درامدتان که زیاد هم نیست متکی باشید . راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ..ولو کوچک ... و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی بهم میریزد .ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد یاد یک دوست افتادم . البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار . یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه ... میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت ..برای چند ساعت کاردر هفته که انهم شاید گیر بیاید یا نه ، نمی ارزید همه چیز را بخطر بیاندازم . یک ان در ان بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین ادم روی زمینم . یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخی یا جدی گفت این شبا سفارت شام میدن ، محرمه ... تو ام خودتُ بنداز اونجا و خدافظی کرد و رفت سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و انجا را تبدیل به حسینه کرد که مراسم مذهبی را انجا برگزار میکرد .... راستش انشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن ...که رفتم .....رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم ، نه بخاطر مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی ... که از خودم بدم می امد که فقط برای شام خوردن جایی بروم ....اما زندگی خیلی وقت ها ادم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام انست .... و من ناچار بودم دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم . در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم . وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند . کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم ، نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد ، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم ، اما آن شب همه چیز فرق داشت . چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میان ان تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود ، داشتم از خجالت می مردم ، حس میکردم همه میدانند من برای چی انجا هستم . سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا ، هرکاری کردم نمی توانستم باخودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم . حس میکردم این غذا سهم من نیست ، دوباره گریه ام گرفته بود پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم ارام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دو شم برداشته شده بود . سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم دیگر سردم نبود ، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم . نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد . متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد . یک خانم پیاده شد و به سمتم امد و گفت : شما غذاتون رو جا گذاشتید .....گفتم نه مرسی ..این غذا مال من نبود ....گفت چرا .این غذای شماست ...فقط مال شما ...من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت : میخوای برسونمت ؟ گفتم : نه ممنون با مترو میرم.... و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم گفت : پس حتما برو خونه و غذات رو بخور ...این غذا فقط مال توست ... و سوار ماشین شد و رفت . نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود، درون پاکت یک اسکناس 500پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده : *سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست ، بخورم ، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید . پولی که زندگی من که یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. ان مرد از من خواست هرزمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم . پس تو به من مقروض نیستی * پی نوشت : این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است . و امروز من ان قرض را به یکی مثل انروزهای خودم ادا کردم ،و امروز برف می بارید

جای تأسف است برای ما انسان ها

امروز توی کلاس اکولوژی استاد برامون متن زیر رو خواندند.برای ما که خیلی تکان دهنده  بود:

شما هم بخونید:

تصور کنید که بتوانیم سن زمین را فشرده کنیم و هر ۱۰۰ میلیون سال را یک سال درنظر بگیریم. در این صورت کره زمین مانند فردی ۴۶ ساله خواهد بود..

در مورد ۷ سال نخست زندگی این فرد هیچ اطلاعی نداریم. در مورد سالهای میانی عمرش اطلاعات پراکنده ای داریم. اما می دانیم که در ۴۲ سالگی گیاهان روی زمین پدیدار شده و شروع به رشد کرده اند. از دایناسورها و خزندگان غول پیکرتا همین یک سال پیش اثری نبود. یعنی زمین در ۴۵ سالگی آنها را به چشم خود دید. ۸ ماه پیش پستانداران به وجود آمدند.

در اوایل هفته گذشته میمونهای آدم نما به انسان تبدیل شدند. اواخر هفته گذشته یخبندان سراسر زمین را فراگرفت. انسان حدود ۴ ساعت پیش روی زمین پدیدار شد و طی یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرد. حدود یک دقیقه از انقلاب صنعتی می گذرد. حالا ببینید که انسان در این یک دقیقه چه بلایی بر سر زمین ۴۶ ساله آورده. او جمعیت خود را به نسبت سرسام آوری زیاد کرده و نسل ۵۰۰ خانواده از جانداران را منقرض کرده است. این است اشرف مخلوقات!!!!!


به بهشت نمی روم اگر مادرم انجا نباشد

تو همچون آرامشی هستی که در سایه روشن مهتاب، از پنجره اتاقم سرازیر می شود.

تو زیبایی شمعدانی هایی هستی که در نم نم باران، با پنجره اتاقم به نجوا می نشینند.

تو، عاشقانه ترین ترانه ای هستی که شاعران جهان، از بر کرده اند.

برای از تو سرودن، باید کلمات تازه ای بیافرینم.

هیچ کلمه ای، قدرت بیان مهربانی های بی پایان تو را ندارد.

صدف ها، برای تو آوازهای مهربانی دریا را به ارمغان می آورند.

آغوش تو، تمام خاطره های کودکی من است.

مطلبی جالب

تا الان فکر می کردم ازدواج های خویشاوندی فقط باید از لحاظ مشکلات و اختلالات ژنتیکی بررسی شود.چون هر دو والد اگر یک ژن مشترک بیمار داشته باشند احتمال تولد فرزند بیمار افزایش پیدا میکنه

اما یکی از قشنگ ترین مطالبی که سر کلاس ایمونولوژی یاد گرفتیم این بود

که روی یکسری از سلول های بدن به نام سلول های عرضه کننده بافتی ملکول های به نام MHC وجود دارد که توسط 6 ژن کنترل می شوند و باید تنوع زیادی برای دفاع سیستم ایمنی بوجود بیارند (چیزی در حدود1011 - 109 نوع گیرنده سلولی برای شناسایی میکروب ها)

حالا ازدواج فامیلی هر چی بیشتر باشه میزان شباهت این 6 ژن بیشتر می شه در نتیجه تنوع پایین تر می یاد و توانایی مقابله با انواع مختلف عوامل بیماری زا کاهش پیدا میکند‍‍‍‍‍‍‍‍!!!!!!!!!!!!!

سیستم ایمنی ضعیف میشه دیگه!!!!!!!!!

حالا جالب تر دلیل انقراض برخی از گونه های جانوری هم همین موضوع بوده

دور از جون انسان ها

گران ترین نامه جهان

نامه دانشمند مشهور "فرانسيس کريک" که در مورد کشف مدل DNA به پسرش نوشته بود، بعنوان گران‌قيمت‌ترين نامه جهان به قيمت 5.3 ميليون دلار در حراجي کريستي نيويورک فروخته شد.

اين نامه به تاريخ به تاريخ 19 مارس سال 1953 باز مي گردد که کريک آن را به پسرش مايکل که در آن زمان 12 سال داشت، نوشت.

لطفا به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته